-
عشق چون شود کهنه
معتبر شود عاشق
دوست چون قدیمی شد
حرمت دگر دارد
و سکوتی که مرا بیش از گذشته معنا می دهد...
گاهی یاد آور کاستی هاست و اجازه پوزش می طلبد.
و گاهی یادآور روزهائیست بی حکایت.
پس بگذار سکوت کنم!
این روزها می خوام بیشتر بگم و بخندم...
و در حالیکه لبخند بر لب دارم شروع کنم به
قدم زدن در کوچه پس کوچه های خلوت اطراف خونمون...
واقعا خیلی لذت آوره!
خنده
لبخند
قدم زدن
سکوت
و....
به دنبال آرامشم!!!
دلا دیوانه شو،
دیوانگی هم عالمی دارد!
پس از کمی گشت و گذار در شهر اهواز وقتی مناسب برای نوشتن می یابم!
روز بسیار به یاد ماندنی بود از طلائیه گرفته تا هویزه!
فردا ان شاءالله راهی شلمچه و چزابه ایم.
راستی عجیب منظره ایست دیدن رود خروشان کارون...
هر چه از شهر خود دور تر میشم آروم تر به نظر می رسم...
اولین باره که بدون هیچ مسئولیتی راهی چنین سفری میشم...
خاطرات ایام دیرین با آنکه هیچ از یادم نرفته اما هر لحظه این جا خاطره ایست و زنده کردن شوری دگر...
این روزها با هیچ چیزی قابل عوض کردن نیست!
چیزی با خودش و به همراش داره و بوئی که آرومم میکنه...
گاهی وقتا سخت دلم میگیره
خیلی سخت
بازم داستان تکراری شروع به آغاز میکنه
اما دیگه نگاهی نیست تا گره بخوره
و من تنهام
تنها با خودم
اما این جا برام دنیایی ساختنیست
دیگه یاد گرفتم دنیامو خودم بسازم
همون طوری که می خوام
انگار دیره
اما
با همه نشدن ها همین میزان خود تسلی بخش است!
و خیلی ...
دیگه می خوام برم...
ازین بیشتر نمی تونم حرف بزنم...
حالا می خوام برم تو خط ساحلی کارون
می دونم که حرفای زیادی دارم که بزنم
عید همگی دوستان عزیزم مبارک باد!
آدل جان سلام
آخرین ساعات امسال نیز یواش یواش در حال رفتن است!
حرف برای گفتن بسیار اما دگرمخاطبی برایش نمی یابم!
شاید مدت هاست می خواهد فراموش گردد!
اما چه باید کرد که دیرینم به رنگ و بوئیست و هر مکانی گوشه ای از خاطراتی
و هر زمانی مرا یادآور بیتابی ها و شور رسیدن هاست!
آن عشق که دیده گریه آموخت ازو
دل در غم او نشست و جان سوخت ازو
امروز نگاه کن که جان و دل من
جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو
گوئی پایان این فصل نیز دیگر گذشته است و نرم نرمک می رسد آغاز فصلی نو!
و ورود به دنیایی نو که این بار در جستجوئیست بی آنکه امیدی برای رسیدن بطلبد!
آدل جان،من نیز این بار چو تو باید رهسپار خویشتن باشم و در جستجوی خودی
که مدت هاست فراموشش کرده ام باشم!
و آغاز سال نو و همه رخداد های پیشین مرا فرصتی است برای گذاردن اولین گام!
شاید دیر بازی نه چندان دور،بهانه و علل همه نگفتن ها،ناخواسته نداشتن ها و
نتوانستن ها و نبودن ها بود!
اما با تلاش که آغاز نموده بودم هر روز زنگار از هر یک را به شوقی،از اطراف خویش
می زدودم،تا هنگام گفتن ها روی سخن و تاب گفتن باشد!
و غافل بودم هم از زمان و مکان و زمانه خویش!زمانی که در درونم می پروردم!
مکانی که در ذهن تصورش می کردم!زمانه ای که خود ساخته بودم!
آه، گوئی هرگز این غمگین حکایت را، هر چه ها باشد، نهایت نیست.
و باز هم تکرار دوباره من،من،من،من،من،من و ... را آغاز کرده بودم.
آری روی سخنم بیش از دیگری به خویش است!
آدل جان
امسال تا ساعاتی چند خواهد گذشت!
نیامده تبریک مرا پذیرا باش!
اما:
به بهار نیامده دل مبند
آتشی بیفروز
تا نیفسرد دل
در این زمستان بلند!
در دلم آرزوی آمدنت می میرد!
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد.
و زندگی انگار همیشه در تکرار ثانیهاست که شکل می گیرد!
و گاه آدمی چه راحت بود هنگامی که دیگر چیزی به یاد نمی آورد.
راستش واقعا دلم برای دوستان دیرین خویش سخت تنگ شده
و چه سخت کرده فاصله ها دوری را
و در هیاهوی اطراف خویش هنگامی که نقاب ها یک به یک از صورت ها کنار می روند
در میان همه ناراحتی ها
خاطرات دوران خوب و ماندگار دوستانست که آرامش رفته را باز می گرداند
شاید همیشه برای گفتن دیر می شود
اما حال راحت تر می توانم بگویم:
(دوستان دیرین کجایند و روزهای رفته...)
(یادتان بخیر)
در خواستهای من از خدا
از خدا خواستم تا دردهایم را التیام بخشد
خدا پاسخ گفت:
مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی که باید درمان دردهایت را بجویی.
از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد
خدا پاسخ گفت :
آفریده من آنچه که باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست
از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند
خدا پاسخ گفت بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختی است عطا
شدنی نیست بلکه آموختنی است
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد
خداوند پاسخ گفت:
نازنینم من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست
از خدا خواستم تا رنجهایم را کاستی دهد
خداوند پاسخ گفت:
مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری ا زدنیا و نزدیکی به من است
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد
خداوند پاسخ گفت :
پرورش روح تو با تو اما آراستن آن با من
از خدا خواستم تا از لذایذه دنیا سرشارم سازد
خداوند پاسخ داد:
من به تو زندگی بخشیدم بهره مندی از آن با تو
از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیا موزد
خداوند پاسخ گفت :
اشرف مخلوقات من بالاخره دریافتی که چه از من بخواهی
به خاطر داشته باش در مسیر عشق ورزیدن به من
به مقصد دوست داشتنه
دیگران خواهی رسید