هو الشاهد

در کلاس نشسته ام ٬چشمم به روزنامه ای می افتد که تک و تنها مدت هاست

همدمی برای خویش نیافته است.به سراغش می روم و بازش می کنم.همگی

 نگاهشان به من خیره گشته!

اما بی اعتنا ٬سراغِ میز پذیرایی می روند.گویی داستان هر روزشان است.

دیدن٬فهمیدن و اعتنا نکردن!

با خود می گویم:چه قدر روزگارم با این روزنامه نزدیک است!

روزنامه را باز میکنم و قطعه شعر زیر توجه ام را در آن به خود جلب می کند!

شکیبایی را از گون ها آموخته ام.

و از تک درختان حاشیه کویر٬

که در روزه دائمی اند.

و گهگاهی

             به بوی آبی

                           افطار می کنند.

استاد وارد کلاس می شود٬من نیز چون گذشته های نه چندان دور ٬روزنامه را در

گوشه ای دیگر رها می کنم.

آری من نیز بی اعتنایی و رها کردن را خوب آموخته ام از ...

.........................................................................................................

آدل هوگو

/ 2 نظر / 3 بازدید
کاظم

حالا چه روزنامه اي مي خوندي ؟ منظورت از نزديك بودن ، همون تنهاييه ؟

آدل هوگو

از اسامی گريزانم! ميشه گفت!