به نام خدا

هوای گرم!

بی خوابی شدید!

و...

گم شدن در هیاهوی شهر.

عجب بلوایی را میبینم.

تکرار

تکرار

تکرار

و فریاد هایی که سر داده می شوند.

در گوشم حس می کنم غریو فریادها را.

اما فردا دیگر صدایی نخواهد آمد.

آنان که بیشتر ها می گفتند

این روزها خاموشند!

و

بی تفاوت!

گویی:

صداها را تنها برای من به یادگار نهاده بودند.

تنها برای من

برای ثبت دفتر خاطراتم.

راستی فردا؛ آیا هلهله ای دیگر برخواهد خواست؟

من که دیگر باور نمی کنم.

فردا نیز چون امروز خواهد آمد

و بیصدا می رود.

دیگر فردا را رها کنید!

میبینم باز به کنج اتاقت عزلت گرفته ای.

ناراحت مباش

ساال هاست که فردا گذشته است.

شاید روزی غروری را که پیشت نهاده ٬

سراغش را از من بگیرد.

فردا را می گویم.

در وادی تنهایی ها

راستی همچنان ناراحتی؟

و من باز هم٬ سخن از ندامت سر می دهم.

مرا ببخش.

تکراریست اما شنیدنیست.

ـ ایستگاه آخره٬لطفا پیاده شوید ـ

ناگهان از خواب می پرم!

و جالب اینجاست که کیف پولم را در ....جا گذاشته ام!

عجب روزی بود!

..............

آدل هوگو

/ 2 نظر / 7 بازدید
كاظم

كيف پولتان را بالاخره كجا جا گذاشته ايد؟

رویابین

سلام دوستم. اول شدم.حالت چطوره. ببخشید منو دیر به دیر می بینی . آخه من هر بار که میام نمی تونم قسمت نظراتت را باز کنم ولی باور کن بهت سر می زنم. منتظرتم.