هو الشاهد

بشنو اکنون صورت افسانه را      لیک هین٬ از کَه جدا کن دانه را

بالاخره در صور دمیده شد.محشری به پا شده است٬با آن که کرختی سنگینی بر بدنم چیره شده ٬و چشمانم به سختی باز می شود ٬چهار دست و پا به هر سو روانم.دنبال گمشده ای می گردم.می جویم و نمی یابم.

به ناگاه فرشته ای٬ راهم را می گیرد. و نامه ای که در دست دارد را به من میدهد٬بی اعتنا به نامه همچنان به هر سو زل می زنم...ناگهان خویش را به چشم بر هم زدنی٬ در حلقه ای از فرشتگانی می یابم که همه را به کناری می خوانند و راه را برای من باز می کنند؛ می یابم.

مرا به پیش می خوانند و من که حیرانم از آنچه می افتد٬متحیر راه می سپارم.گاهی در این میان می خندم و گاه سیلاب اشک از چشانم جاری می گردد.گویی همه زاده تصوراتی است که در سر می پرورانم.

صدایی آشنایی بلند می گردد٬و خزانه دار بهشت را فرمان میدهد در کنجی از بهشت که از پیش مقرر شده مرا جای دهد.چندی نمی گذرد که خود را در قصری زیبا و مینایی می یابم.قصری با شکوه و جلال که هزاران دریچه از هر کران برایم گشوده شده و هزاران در ٬از هر دریچه برایم باز شده است.

از هر دری که نگاه می کنم ٬جز جلوه محبوب و گم کرده خویش را نمی بینم.به ناگه ٬ نگاهم به نوشته ای می افتد که فرشته اولین مرا داده بود.باز می کنم و با صدایی نرم تنها برای خویش زمزمه می کنم :

مهدی جان

این بینایی به هر کس ندهند٬بلکه دلی باید گریان و بریان از محبوب٬و زبانی که همیشه از محبوب بپرسد و قلبی که تنها برِ او خضوع کند.

مهدی جان

هر کسی در این وادی رنج برد .و راز نهان را از محبوب بخواهد؛ به آن می رسد.به راستی که هزاران قرن از عمر این جهان ٬یک دمی بیش نیست.و سر انجام باید بگذاریم و برویم.

مهدی جان

اکنون تو از خویشتن گم شده ای و خود را می جویی.محبوبت را بشناس تا عمر جاودانی یابی.

مهدی جان

مرا آنگونه که هستم ٬دوست می داری.تو نیز آن چنان شده ای که من می خواهم.

.......................................................

*آدل هوگو :(دل نوشته های شبانه)

آری:

      عمر حقیقی سیه در آن زمان است      که مهدی در حضور دلستان است.

/ 1 نظر / 3 بازدید