به نام دوست

دگر بار قلم به دست می گیرم و نوشتن را آغاز می کنم و چون گذشته تنها برای دل خویش می نویسم.

روزگاران همچنان میگذرد و من فرصتی را می یابم که آخرین جمله و سخنم را بگویم...

مخاطبم را می جویم می شناسمش ولی دیگر نمی یابمش!

دیدار آخرین را خوب در یاد سپرده ام و به امید فردایش رها نکرده ام.

شاید روزگاران درس های  زیادی مرا آموخته باشد اما هیچ گاه گفتن سخن دل را از یاد نخواهم برد.

پیشتر ها به خیالات واهی سکوت پیشه ام  بود امید فردا اندیشه ام،اما نگاه کن حال زمان رفته و لبان بسته و حال خراب را...

اما هماره برایم زیبا بود این خاطره که مرا در خویشم فرو برده و گاهی هم که در گرداب بدبختی خویش فرو میروم ندایی هنوز در دل مرا صدا می زند...صدایم می کند تا خویش را از آن برهانم چرا که شاید فرصتی پیدا شود و راز سر به مهر خویش را لحظه ای فاش گویم...

رازی که دیگر همگان دانند و من دلخوش به نگفتنش و شاد از داشتنش...

روزها بسیاری رفته و هر روز مرا حالی دیگر است..

امروز به بهانه ای غمین و فردا همان ساعت ها بهانه خنده ام می شود.

روزگارمان عجیب نگشته ،به قول دوستی ما آدم ها دیگر گونه گشته ایم!!!

به هر حال امروز سکوتم را بهانه گفتن لعنتی به آدمیانی شکست که قاب خاطره هایشان را با خون کودکانمان سرخ کرده اند و لبخندشان عذابیست بر من که چرا باید اینگونه راحت نظاره گر باشم،و هنگامه عمل منفعل و منتقد و نواندیش!!!

آری روزگاران همان روزگاران است باید خویش را دوباره بازجوییم...

و تو کودکم نگران نباش و اشک هایت را بر گونه هایت جاری ساز،امید آنکه سیلی گردد و

بنیاد ابلهان را از جای برکند...

تو ای کودکم غمگین مباش...

غم در این دنیا فراوان است اما لذت ایستادن و مقاومت را نه تنها آیندگان که ابلهان نیز با همه سفاهت خویش به خوبی می فهمند...

تو ای کودکم آماده باش که فردا لباست را غرقه در خون خویش اگر نیابی خون پدران و مادرانت را باید به آن آغشته بینی...

آری زیستن به هردلیل را ابلهان گزیده اند اما تو می دانی که زمانی بیش از پرتاب سنگی نخواهد داشت که از کمانت رها گشته..

در این روزها مرا با خویش همراه و همزبان بین و چشمان مرا نیز اشکبار...

اما همچنان امید پیروزی را چون تو در دل می پرورم...

به امید فردائی که نزدیک است....

/ 3 نظر / 8 بازدید
سالار

سلام و درود به تو دوست عزیز هیچ فکر میکردی به این زودی سایتت بازدید کننده داشته باشه ولی من اومدم و دلم می خواد دوستامم بیان اگر لطف کنی لینک منو تو سایتت بزاری بهت قول میدم زود لینکتو به سایتم اضافه کنم حالا اگر لطف کنی ممنون میشم http://linkche.persianblog.ir لینک بازی عادل جان منتظرما راستی نظرتم در مورد سایت ما بگو در ضمن اگه همراه ایمیل آدرس سایتت رو هم برام بزاری ممنون میشم

كاظم

به امید فردایی که نزدیک است...

سرای اهل قلم

در هشتمین جلسه داستانخوانی سرای اهل قلم، سه داستان کوتاه کوتاه نوشته محمدرضا موذن زاده نقد و بررسی خواهد شد. زمان: دوشنبه 23 دی ماه ساعت پانزده و سی دقیقه مکان: سرای اهل قلم فلسطین جنوبی. کوچه خواجه نصیر. پلاک 10 تلفن: 66966156 اتوماتیک ساعت هفت و پنجاه و نه دقیقه صبح و او هنوز خواب بود. وقتی پنج و نه جای خود را به دو صفر انگلیسی دادند، تلفن همراه اش از روی تقویم، با خواندن تعدادی صفر و یک فهمید که امروز تولد نفر هشتاد و نهم در لیست Contact ها است. به صورت اتوماتیک از همان لیست، نام او را Load کرد و صفر و یک هایش را در ابتدای صفر و یک های کد شده ی جمله ی « جان، تولدت را از عمق وجودم تبریک می گویم. دوست دار تو» اضافه کرد. یک پیام اتوماتیک فرستاد. و بعد، آن را از sendbox پاک کرد. *** ساعت هشت و سه دقیقه صبح و او هنوز خواب بود. تلفن همراه اش طوری تنظیم شده بود تا پیام شماره نوزده ذخیره شده در حافظه را Load کند و در جواب تمام پیام هایی که شامل حداقل یکی از کلمات تولد، ولادت، میلاد و Birthday هستند بفرستد. « soheilجان، واقعا ذوق زده شدم که تولدم یادت بود. مرسی