هو المطلوب

                                سخنم قطره بود ٬سمع قبول تو صدف             

                              قطره را دولت دردانه شدن از صدف است

من نه امروز و این ساعت با این کاروان همراهم٬

مدت هاست که نامم بر این قافله نقش بسته است٬

شاید به خیال مردمان ناسی و عاصی٬

که گاهی با نسیان و گاهی با عصیان٬

گه با شک و گه با سهو و گاهی با عمد ؛حرکت این قافله را کند کردند٬

و راهش را به ظاهر برگرداندند!

غافل از آنکه حقیقت خم می شود ٬

اما نمی شکند٬و مانند آفتاب  دیر یا زود از پنجه ابر می رهد!

اما...عادت کرده ام به بی وفایی زمانه و مردمان نا مهربان زمانه!

عادت کرده ام که جهل را چه راحت بر تخت می نشانید!

عادت کرده ام به آسمانی که در آن تنفس می کنید٬

آسمانی که همواره آبستن حوادث متضاد است٬

آسمانی که٬گه سنک می بارد از آن و گاه گهر!

اما این همه وصف شما بود...

نه آنچه بر من گذشته است!

به خدا سوگند جز زیبایی٬بر من در این سالیان و روزها نگذشته است!

چگونه بگویم زیبا نبود٬

که حتی اگر چند صباحی هم او را ـ

که هنوز هم نشناخته ایدش و شاید توان عظمت شناختش را نداشته باشید٬

 و هر روز به بهانه ای و هر زمان به حربه ای اسباب آزارش را مهیا کرده اید.

 ـ همراه بودم مرا بس بود تا از شمیم او آنچه را می خواهم٬ بیایم.

من در او نشانی ها را  می جستم!

حیف که شما نمی فهمید چه می گویم!

حیف...

که حتی توان شنیدن وصفش برایتان ثقیل است و گران!

شما چه می دانید او را چگونه دوست میدارم!

شما حتی توان دوست داشتن او را نیز٬ از خود دریغ داشته اید!

شما از فراق محبوب چه میدانید؟

مگر همین فراق مجنون را به صحرای جنون نکشاند٬

و فرهاد را روانه بیستون برای شکافتن صخره های سنگی زمانه نکرد!

اما نه شما جنون را می فهمید و نه آوارگی مجنون را درک می کنید!

و فراق محبوبم را چه می فهمید!!!

فراق یار مرا چشمانی غبار آلود از اشک داده است٬

 و برای همیشه از دیدن اغیار و نا مردمان و هر آنچه غیر اوست٬

رها کرده است!

و به هر جا که می نگرم تنها او را می یابم!

محبوبم را...

و نشانی هایی را که از او گرفته بودم امروز جستجو می کنم!

خدایا!!!

منتظرم!

خدایا!!!

کسی که منتظر است ٬آرام و قرار ندارد!

قرار مرا در قرار دیدار قرار ده!

خدایا!!!

مرا پیوند خویش بود٬ با صبر و خرد. لیکن

دلم تا آشنای عشق شد بگسستم از خویشان

ز راه دل رسد اشک جگر گون دیده ما را

بلی این خانه را می آید ابر تیره از پیشان

چو آید دور مهدی٬جام گلگون دیگران را ده

بود خونابه دل بس٬میِ لعل جگر ریشان

.....................................................................

از دفتر: نوشته های شبانه؛(آدل هوگو)

/ 1 نظر / 6 بازدید
كاظم

اين عكس بالاييه خيلي رديفه...