به نام دوست که برای اوست

پس از کمی گشت و گذار در شهر اهواز وقتی مناسب برای نوشتن می یابم!

روز بسیار به یاد ماندنی بود از طلائیه گرفته تا هویزه!

فردا ان شاءالله راهی شلمچه و چزابه ایم.

راستی عجیب منظره ایست دیدن رود خروشان کارون...

هر چه از شهر خود دور تر میشم آروم تر به نظر می رسم...

اولین باره که بدون هیچ مسئولیتی راهی چنین سفری میشم...

خاطرات ایام دیرین با آنکه هیچ از یادم نرفته اما هر لحظه این جا خاطره ایست و زنده کردن شوری دگر...

این روزها با هیچ چیزی قابل عوض کردن نیست!

چیزی با خودش و به همراش داره و بوئی که آرومم میکنه...

گاهی وقتا سخت دلم میگیره

خیلی سخت

بازم داستان تکراری شروع به آغاز میکنه

اما دیگه نگاهی نیست تا گره بخوره

و من تنهام

تنها با خودم

اما این جا برام دنیایی ساختنیست

دیگه یاد گرفتم دنیامو خودم بسازم

همون طوری که می خوام

انگار دیره

اما

با همه نشدن ها همین میزان خود تسلی بخش است!

و خیلی ...

دیگه می خوام برم...

ازین بیشتر نمی تونم حرف بزنم...

حالا می خوام برم تو خط ساحلی کارون

می دونم که حرفای زیادی دارم که بزنم

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید