هوالنور

بالاخره این قفل دل بعد از سالها باز شد

حرف های ناگفتنی انگار روزی باید دری را بگشاید و طنینی در جهانش اندازد

و داستان روی دیگر زندگی کم کم آغاز می گردد!

خدای را شکر که دوستانی در نزد خویش دارد که تمنا از آنان را بی اجابت نمی نهد!

و من دیوانه ای گشتم یله در دنیای کوچک خویش

سراسر این دنیام منم و قلبی مهربون و کوچک و بهونه گیر

و دنیایی که تنها در تاریکی شب آغاز می یابد و سپیده دمان ار دیده ها محو می گردد!

آری...

دیگر ناگفته ها را گفته ام...

خدایا باز هم بر تو توکل میکنم،مرا درین ره نیز تنها به حال خویش مگذار!

/ 2 نظر / 5 بازدید
م.عروج

سلام داداش. خوبی؟ خوشحالم که دوباره می نویسی. خوشحال تر این که قفل دلت باز شد. این جوری آدم خیلی سبک می شه [گل][گل][گل]

كاظم

كار خوبي ميكني كه به خدا توكل ميكني